What You See is What You Get
MonaMona Ehsuna Alizkhan AtA One Fatix !Kid Dusty Wish HCH K arch Shambal


تقويم
دی ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آبان ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
دی ۸٥
اردیبهشت ۸٤
اسفند ۸۳
مهر ۸۳
خرداد ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢
اسفند ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱
مهر ۸۱
تیر ۸۱
خرداد ۸۱
۱۳۸۸/۱٠/٢٠

و سبزیش گناه شد



هزار شمع شعله ور، به هم رسید و ماه شد

و نور آن نشانه ای در این شب سیاه شد



هزار رود بی صدا، به هم رسید و موج زد

هزار خط گم شده، به هم رسید و راه شد



هزار رای سبز را، به خط تیره خط زدند

و آن امید نو شکفته با لگد سیاه شد



بزن مرا، بزن مرا، جهان نگاه می کند

به آن نگاه غرق خون، که آخرین نگاه شد



بهار لاله زار شد، و سبزیش به خون نشست

بهار داغدار شد، و سبزیش گناه شد



چه رفت بر عدالت و چه ماند از خدا و دین

و آنکه خصم شاه بود، چگونه خویش شاه شد



دروغ را، دروغ را، چگونه باورش کنم

به چشم خویش دیده ام، که کشورم تباه شد

كامبيز شمايي زاده
۱۳۸۸/۱/۱۸

خوشبختی در سال گاو

١- خارش مغزی، با آهنگی از مجید انتظامی:

2- و اما خوشبختی:

آیا اگر کسی به شما بگوید راهی هست که همیشه خوشحال باشید (یا لااقل ناراحت نباشید) مستقل از اینکه در چه موقعیتی هستید (در حال گذراندن تعطیلات در جزایر قناری، یا زیر شکنجه برای اعتراف به بر اندازی نرم) باور می کنید؟ و بالاتر از آن، آیا مایلید چنین راهی را بلد باشید؟ اصولا آیا همیشه خوشحال بودن چیز جالب و مطلوبی است؟ نگران نخواهید بود که خلاقیت و شکوفایی پس از دوره های افسردگی را از دست بدهید؟

3- فکرش را بکن! سنتور، در آرم بچه های آلپ... عجب شاهکاری هم بوده این آهنگ!@ آفرین مجید!

4- اصلاح الگوی مصرف: قبل از شروع به خواندن این صفحه، لطفا اینترنت را قطع کنید.

كامبيز شمايي زاده
۱۳۸٧/۱٢/۱٤

شکوفایی ادبیات در بانک سامان

From: Ali
Sent: Wednesday, March 04
To: Hamid
Subject: RE: EPM

 

سلام

نه هنوز

می فرستیم امروز

 

From: Baher
Sent: Wednesday, March 04
To: Ali
Subject: EPM

 

سلام

مشکلات EPM را طی نامه برای محمودی و افشار فرستادید؟

 

كامبيز شمايي زاده
۱۳۸٧/۱۱/٢٦

ولنتاین

 

(١)

...

 

(٢)

هوا سرد است و آفتابه...

                        آفتابه...

                         " آفتابه"!

شلنگت را بیانداز

تا

رنگین کمانی بیاغازم

كامبيز شمايي زاده
۱۳۸٧/۱٠/٤

بحران

در پله ششم به یاد می آورد و آخر پله ها دوباره فراموش می کند. آنجایی که درد می کرد، حالا می خارد، و خاریدن درد دار تر  از درد کردن است. باد می آید و می رود. هوا فقط گرم است. دریچه باز نمی شود و دیوار، همانی که همیشه پنجره دارد، بسته تر می نماید. زمین هنوز گرد است ولی دنیا نمی چرخد. انگار دروغ گفته بودند و لادن اتفاقی است، و حالا هم که اصلا نیست. چکارش کنیم آقای حافظ، دیگر کار نمی کند.  قامت زمان بلند است و از ارتفاعش به هر که سلام می کند، گیج می خورد. زمین باز است و هوا نزدیک. ما مانده ایم و این سلول بنیادی زنده و کوچک و میرا، در آن سلول بنیادی خفه و کوچک و ابدی. جمجمه دشمن مغز است و مغز، فقط برای صبحانه خوب است.

شپش هایمان که بسته بودیم، نکشته گریختند و این هم که همچنان نمی دانند تا کجایش نقطه دارد.

شعر از امام خمینی:

ما را رها کنید در این رنج بی حساب
با قلب پاره پاره و با سـینه ای کباب

عمری گذشت در غم هجران روی دوست
مرغم درون آتش و ماهـــی بــــــرون آب

حالی نشد نصیبم از این رنج و زندگی
پیری رسید غرق بطالت پس از شباب

از درس و بحث و مدرسه ام حاصلی نشد
کـــــی می توان رسید به دریا ازین ســـراب

هرچـــه فراگرفتم و هرچـــه ورق زدم
چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب

هان ای عزیز فصل جوانی به هوش باش
در پیری از تو هیچ نیاید به غیر خـــواب

این جاهلان کــــه دعوی ارشاد مـــی کنند
در خرقه شان به غیر "منم" تحفه ای میاب

ما عیب ونقص خویش و کمال و جمال غیر
پنهان نمـــوده ایم چو پیــــــری پس خضاب

دم بر نیار و دفتر بیهوده پاره کن
تا کی کلام بیهده گفتار ناصواب

كامبيز شمايي زاده
۱۳۸٧/٩/۱٢

وقتی تو نیستی، نه هست‌های ما، چونان‌که بایدند، نه بایدها.

 

وقتی هم که هستی باید نباشد!@

كامبيز شمايي زاده
۱۳۸٧/۸/۱۳

چرا کنعان فیلم خوبی است؟

من کمتر فیلمی را دوبار می بینم. کنعان را بار اول که دیدم، نمی توانستم بگویم خوشم آمده (چون در واقع از نصفه هایش خسته شده بودم)، ولی نمی شد هم یک سره گفت بی ربط است، چون پیچیدگی اش هوشمندانه به نظر می رسید. پس چاره ای نبود جز دوباره دیدنش. و این بار (که دیگر قصه را می دانستم، یا دقیق تر بگویم، می دانستم قصه ای در کار نیست) تازه توانستم خود فیلم را ببینم، و بدجور از آن خوشم آمد!@ از همه چیزش: موسیقی، فیلم نامه، بازی، تصویر، تابلو، حرکت، اول، وسط، آخر.

بنابراین در لبیک به عطای پنجره دار می گویم:

1- کنعان فیلم خوبی است چون قصه کم دارد (ندارد). از اول با آدم هایی در یک موقعیت طرفیم. آدم ها در نقطه تصمیم گیری ایستاده اند. بغرنج بودن وضعیت شان را لمس می کنیم. اتفاقاتی می افتد، و آدم ها در یک موقعیت دیگر قرار می گیرند، همچنان مواجه با همان مسائل بغرنج، و در نقطه تصمیم گیری دیگر. هیچکدام عمیقا بد نیستند، هیچکدام هم عمیقا خوشحال نیستند. کسی نمی خواهد آسیب برساند، و نمی خواهد آسیب ببیند. کسی هم نمی داند چرا اینطور شد... و آسانسوری (که ظاهرا کسی نمی تواند درستش کند) مدام همه را به آن نقطه ی خالی و بی شکل می برد.

2- همه چیز درست بود (و این یعنی متنی بسیار حساب شده پشت این بازیها و کارگردانی عالی نشسته): مشکل مینا همان چیزی است که علی از اول به مرتضی گفته بود: بلند پروازی، و چه کسی گفت که مینا آخر کار بی خیال آن شده؟ مینا در خانه علی خود قبلی اش را (که دوستش داشت) به یاد می آورد، و می فهمد که باید "این آشغالها را ول کند" و برود. چرا یکدفعه همه چیز بر می گردد؟ همه چیز بر می گردد؟ نه! مینا در برابر موقعیت دشوار و شوخی ها و "نشانه ها"ی کسی که نمی داند کیست، ولی پای درخت از او قول گرفته که مسئولانه عمل کند کم می آورد. ولی چه کسی گفته همه چیز بر می گردد؟ مرتضی در آخرین لحظه های فیلم به خوبی می داند که مشکل به هیچ وجه حل نشده، بلکه فقط به تعویق افتاده (و بسا پیچیده تر شده) است.

3- توضیح دادن اینکه خواهر مینا چه می کند (و در آخر قضیه چه اثر سرنوشت سازی بر روند ماجرا می گذارد و چگونه زندگی مشترک مینا و مرتضی را احیا می کند) و برج سازی مرتضی چه اهمیتی دارد و ... کاری است ممتنع. یا تا همین جا توانسته ام بگویم چرا به شدت از کنعان لذت برده ام، و چگونه باید دیدش تا لذت برد، و یا نه (که در صورت دوم طبعا فیلمی خسته کننده و بدون کشش خواهد بود). ولی خدا وکیلی هیچ نکته اضافه ای در دو ساعت کنعان نبود، و موسیقی اش، که ... انتظارش را نداشتم این قدر خوب باشد!@

4- کنعان را همانطور ببین که سفید و قرمز و آبی را.

كامبيز شمايي زاده
۱۳۸٧/٧/٢٥

نه سکوت و هفت صدا

 

این دارد دیوانه ام می کند!@

و تقصیر مناست، با اون گوشی جدیدش!@

 

 

 

پ.ن. ... از پله ها بالا می روم. تا ته راهرو. نگاه کردم: چمن ها آب می خوردند ...

كامبيز شمايي زاده
۱۳۸٧/٧/۱٩

اسباب شرمندگی


حرفهای چرند دل من
راوی چون و چند دل من

"فاعلن فاعلن فاعلاتن"
گوشه ی دردمند دل من

آب شد توی چای خیالت
بخشی از کله قند دل من

بسته ای با طناب صدایت
بار بر باربند دل من

کشته سردار قاجار عشقت
لطفعلی خان زند دل من

می رسد تا سهند دل تو
دامن پر شکند دل من

مانده ای پشت درهای قلبت
در امان از گزند دل من

کاش از چاه خود دربیایی
با مدد از کمند دل من

قفل های دلت را کنی باز
بشنوی باز پند دل من

صاحب قلب تو گردد آخر؟
مالک آزمند دل من

خیز و نک زیر دوشآ علیکسا
باز طی کن روند دل من


- علیکس سمع الغیب

پ.ن. نمی دانم چرا همیشه زیر دوش شعرم می آید!@

كامبيز شمايي زاده
۱۳۸٧/٧/۱

مناجات

 

توضیح: اگه اهل دیزین رفتن و سرخوردن روی برف یا علف باشید، لابد اسم گاجره را زیاد شنیده اید، که دهی است نزدیک دیزین: 2 کیلومتر بعد از آن. اگر هم نیستید و نشنیده اید، بدانید و آگاه باشید که از انتهای اتوبان بابایی، جاده لشکرک را که بگیرید و به سمت دیزین بروید، بعد از یک ساعت و نیم به آن می رسید. در اینجا یک مجتمع اقامتی خواهید یافت که می توانید یک ظهر گرم را در خنکای لای علفها و درختانش به تعمق درباره آفرینش الهی و عبادت و ذکر بگذرانید. اگر هم خیلی پایه اید، از شب قبلش بیایید و یکی از اتاقهای این هتل نیم ستاره را پرکنید.

ما هم با هدف توسعه موازین شرعی و علمی و آموزشی و بشری، امروز را صرف عبور و مرور تا مکان فوق و سیر و سلوک در گیاهان و آب و هوای آن نمودیم و بسی کامروایی حاصل شد. لذا گفتیم بد نیست دامنی پر کنیم، هدیه اصحاب را، که در زیر به سمع جنابعالی میرسد:

گزارش تصویری مراسم گاجره بینی

 1- منا به سرانجام درختان بید می اندیشید، و البته نگاهی مثبت به این قضیه داشت:

 منا به سرانجام درختان بید می اندیشیدو البته نگاهی مثبت داشت

2- من افق های دوردست را می پاییدم، و منا تصویرم را مانند یک قهرمان ثبت کرد:

افق های دور دست قهرمان

3- کوشیدیم همزمان با طبیعت و آثار باستانی و تاریخی منطقه ارتباط نزدیکی برقرار کنیم:

محیط زیس باستانی

4- منا ذهنش را رها کرد تا در امتداد درختان بالا بروند (آها! راستی بگویم اینجا مقصد بسیاری یوگی های جوان است. اگر خواستید آشنایی بدهید، اسم آقای شریفی را بیاورید که محبوبیت زیادی دارد)

منا بالا

5- اینگونه بود که عبور ما از این جاده های پر پیچ و خم برگ زرین دیگری بر دفتر رشادت های این مرز و بوم افزود:

6- و غروب افتخار آفرین خورشید بار دیگر خاطره های چند میلیارد ساله مان را جان داد:

7- و ما که عشقمان زندگیست، اینگونه در پیشگاه گاجره برپای ایستادیم:

8- و اینگونه به دامان شهر کثافتمان بر گشتیم:

9- و دامنم از دست رفت!@

كامبيز شمايي زاده

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]