۱۳۸۱/۳/٢٦
جاناتان رودريگرز هميشه به ماری اسپشل مي گفت كه چقدر آن گل سر زرشكي به كفش هاي بند دارش مي آيد. براي همين، وقتي آن اتفاق افتاد، هيچكس فكرش را هم نمي كرد دماي هوا بتواند آنقدر بالا باشد و اسكلت فلزي پل بزرگ آب نشود. براي همين هم بود كه خيلي ها مي گفتند دروغ است و باز براي همين هم هست كه ما قصه مان را از اينجا شروع كرده ايم...
۱۳۸۱/۳/٢٦
بگو باز
بخوان قصه پرواز
دگربار٫ بزن ساز ز خاطر شده ی ميل فراموش پريدن
و بگو از شعف صبح رسيدن...
و بگو
باز بگو
راز گذشتن
و در در اين هول نماندن
و از اين شام بريدن
بخوان باز
از آن گم شده آواز هجايی
و نمان خسته بر اين ره
که تو موجی
و بزن باز بر اين ساحل ساکت
که دگر نيست صدايی
........
و مزن هيچ از آهنگ جدايي!
و كجايي؟؟ تو كه آتش زده گرماي صدايت به دل خسته ي گم گشته كساني
و نداني كه چه آورده نگاهت
به سر طاقت اين مردم بي تاب
كه گم گشته پيام آورشان ديرزماني
و بيا باز گشاييم پر و گام به افراز زنيم و برهيم از تب تكرار
و شايد كه نمانده است رهي بيش
و شايد كه شود معجزه اين بار
# بگو باز
از انديشه پرواز
از آن شورش آغاز
وزآن گم شده آواز
بخوان باز.
[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]